حقیقت رفتن...
ارسال مطلب ویرایش پروفایل پنل کاربری صندوق پیام ارسال پیام پیام های ارسال شده تالار گفتمان خروج


امکان هجرت تو

تراوش می کند،از خطوط مبهم نگاهت

من پیشتر،دیده بودم

جرقه محال ماندنت را

در سایش دستانمان به رفتنت ایمان دارم،

چون ماهی آزاد به جریان آب

نبودنت،

مرا در سطح بزرگ اشکهایم پر از عطش میکند

چقدر سنگین شده اند شانه هایم!

آخر بعد از تو ترازوی تنهایی ام شده اند...


این نظر توسط مسلم در تاریخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:02 دقیقه ارسال شده است

/images/anymous.png

سلام زهرا جان


ممنون که اومدی و نظر دادی .مرسی .


به روی چشم .هر موقع بتونم بهتون سر میزنم .شما هم بیایداراستی من لینکتون کردم .دوست داشتی منو بلینک .به امید دیدار مجدد


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران