امکان هجرت تو
تراوش می کند،از خطوط مبهم نگاهت
من پیشتر،دیده بودم
جرقه محال ماندنت را
در سایش دستانمان به رفتنت ایمان دارم،
چون ماهی آزاد به جریان آب
نبودنت،
مرا در سطح بزرگ اشکهایم پر از عطش میکند
چقدر سنگین شده اند شانه هایم!
آخر بعد از تو ترازوی تنهایی ام شده اند...
| این نظر توسط مسلم در تاریخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:02 دقیقه ارسال شده است | |||
/images/anymous.png |
سلام زهرا جان ممنون که اومدی و نظر دادی .مرسی . به روی چشم .هر موقع بتونم بهتون سر میزنم .شما هم بیایدا |
||












